
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ما هم شما را لینک نمائیم
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
.:: تابلوي اعلانات و بنردوني ::.
... آن مرد آمد...
آن مرد با شنل سرخ در دست، مصمم باچجشماني كه از آن شرارههاي قدرت ميباريد،از راه آمد... و او ايستاد در مقابل گاو خشمگين...نگاههاي آن دو در هم آميخت... هر دو جسارتو شهامت داشتند و اينك قدرت خود را نيز درميدان مبارزه و مقابل چشمان هزاران نفر تماشاگرمشتاق به نمايش ميگذاشتند.
گاو خشمگين پا بر زمين ميكوبد و ناگهان ازجايش كنده ميشود و مرد... آن مرد جسور كهانگار به زمين چسبيده است، زانوها را خم وراست ميكند و بعد در چشم بر هم زدني شنلقرمز را در هوا ميچرخاند و همچون ساحرهايدر چرخش آن گم ميشود.
كلاه سه گوش (ماتادور) بالا آن ستون سرخ بهچشم ميخورد و بعد در لحظهاي كه به نظرميرسد گاو مرد را از زمين خواهد كند، او دو قدمبرداشته و شنل سرخ را از ميان سر و تن گاوميگذراند...
اين تنها يك پرده از چهار پرده گاوبازي است.من هرگز بيش از دو پرده اول را نديدهام. اما دراين ميدان نيز چون مسابقات ديگر (رودريگورومانينا) پيروز است.
براي غلبه بر گاوه زخمي و خشمگين چيزيبالاتر از مهارت نياز هست كه بعضيها آن را شانسميگويند و بعضيهاي ديگر ايمان آهنين(ماتادور).
او مرد خاصي است شايد هيچكس به اندازهمن او را نشناسد اما من نيز سالهاست كه جزبعضي زمزمههاي پنهاني كه لابلاي آن (واژهخداي من) را ميتوان شنيد، چيزي از اونديدهام كه نشانه ايمانش به كتاب مقدس و كليسايكاتوليك باشد.
كوچكتر كه بودم دلم ميخواست او مرا با خودبه تماشاي گاو بازي ببرد. اما يادم هست كه مادرپيرش اجازه نميداد، او ميگفت... (نسيم) امانتاست بايد مراقب او باشيم. (اوناماريا) خودش همهرگز علاقهاي به گاوبازي نداشت ميگفت;آنهايي كه از ديدن رنج حيواني زبان بسته لذتميبرند، آدم نيستند و خداوند آنها را مجازاتميكند. او هيچ خاطره خوشي از اين مبارزهانسان و گاو نداشت.
شوهر و برادر شوهرش هر دو ماتادورهايبزرگي بودند كه هر كدام با مرگ دردناكي زندگيرا به درود گفته بودند.
(دون آنتونيو) چنان زير لگدكوب گاو له شدهبود، كه ميگفتند براي آن كه (اوناماريا) از ديدنشكم پاره شده شوهرش وحشت نكند از دور فقطسر او را از زير پارچه در آورده و نشانش دادهبودند.
او همه كار كرد تا (رودريگو) دنبال رو راه پدرو عمو نباشد. (رودريگو رومانينا) نوجوان آرام،تودار و بسيار باهوشي بود. آنها خانوادهاي نامداربودند كه در اثر قمار و شرطبندي و بيمبالاتي(دون آنتونيو) نسبت به نگهداري املاك واموالشان به مرور زندگيشان به محصولات محدودمزرعهاي كوچك محدود شده بود.
و اين همه آن چيزي بود كه همسرش تلاشميكرد با چنگ و دندان حفظ كند و بيش از همهچيز، (رودريگو) را كه تنها پسري بود كه از پنجفرزند در كنارشان باقيمانده بود.
و بازي سرنوشت چنان رقمي بر دفتر تقدير منزد، كه كودكي و نوجواني در كنار اين خانوادهاسپانيايي گذشت.
من فرزند بزرگتر خانواده و ندا خواهركوچكترم به اتفاق پدر و مادر به (آلمان) مهاجرتكرديم. اين مهاجرت ناخواسته بيشتر به خاطرمعالجه (ندا) بود. (ندا) سيروز كبدي داشت ونيازمند پيوند و پدر همه زندگيمان تنها خانه بهارث گرفته پدري و باغمان را فروخت تا (ندا) رانجات دهد. براي اين كار ديگر امكاني برايبازگشت و از نو شروع كردن نبود. ما هشت ماه رادر (دوسلدورف) به سر برديم و بعد راهي(مادريد) در اسپانيا شديم. آن روزها من پنجساله بودم و (ندا) سه ساله... و دايم خون دماغشد و رنگ پوست چون برگ گلش به زرديميگرايد. مادرم اشك ميريخت و پدر به كنجعزلتي پناه ميبرد و زير لب آه ميكشيد پدر ناچاربود زندگيمان را نيز اداره كند و براي اين كار در(كارواش) و (مكانيكي) هم زمان كار ميكرد. بااين حال زندگي به سختي اداره ميشد، تا اين كهخانواده تصميم گرفتند براي كم كردن هزينههاقيد زندگي در (مادريد) را بزنند و به يكي ازشهرستانهاي كوچك نقل مكان كنند.
(پامپلونا) در شمال اسپانيا شهري ساده بامردمي گرم و با محبت دومين ماواي ما شد. هيچوقت اولين خاطره حادثه گرفتاري در ميانجمعيت شتابزده پرهيجان را كه سعي ميكنند هركدام در خيابانهاي سنگ فرش شهر از اين سو بهآن سو ميدويدند فراموش نميكنم.
در ماه مارس جشني موسوم به (Sanfermin Feria) در اين شهر برپاست كه طي آنچند گاو وحشي در ميان جمعيت ميدوند و مردمسعي ميكنند ضمن سر به سر گذاشتن گاوها ازدست آنان بگريزنند.
در ميان مردم آن ديار عبارتي مرسوم است كهميگويند: (خوشبخت كسي است كه زير پايگاوها له نشود.) آن روز من از بالاي پشت بامعمارت پانسيوني كه به اتفاق خانوادهام در آن بهسر ميبرديم اين جشن و مردم مسرور و مست راميديدم و ميخنديدم و (ندا) كه از هياهو وفريادهاي نامفهوم مردم به وحشت افتاده بودخود را در آغوش پدرم پنهان كرد. مادرمميگفت: اينها چه جور ديوانههايي هستند؟! ماچهار ماه بيشتر در پامپلونا نبوديم، بعد از آن راهي(سن سباستين) شديم، اين شهر محاط در بينكوههاي بلند و سرسبز قسمتي از سرزمين (باسك)است كه با پلاژهايي ديدني و چشماندازهايكمنظير و مردم سخاوتمند و مهربان ومهماننوازش آغوش بر ما گسترد. در (سنسباستين) پدر كار و بارش بهتر شد و توانست مغازهكوچكي اجاره كند و كمكم در آن در كنار موادغذايي، اغذيه، مربا و ترشي ايراني دست پختمادر را به فروش رساند.
همانجا بود كه ما با خانواده (دون آنتونيو)آشنا شديم. (اوناماريا) اغلب خريدار اغذيه مغازه(نسيم شرق) بود اين نام را پدر بر روي دكانكوچك شش مترياش گذاشته بود تا هميشهيادآور خاطرات وطن برايش باشد.
هر روز كه ميگذشت مردم محله (ليوريا) پدرو مادرم و ما را بيشتر ميشناختند. آنها روحيه واحساسات آشنايي با ما داشتند. به طوري كه بعد ازگذشت يك سال ما ديگر احساس ميكرديم، انگاردر خانه خودمان هستيم. درمان (ندا) آرام آرامصورت ميگرفت. گاهي به نظر ميرسيد وضعشبهتر است اما بعد انگار دوباره بيماري حملهورميشد، (ندا) دايم در رژيم خاصي غذايي به سرميبرد و نميتوانست راحت با همسن وسالهايش بازي و جست و خيز كند. پزشكانمعتقد بودند چون بچه ضعيفي است بايد برايعمل جراحي بزرگتر و آمادهتر شود. آنهاميگفتند لااقل (ندا) بايد هفت سالگي را پشتسر گذارد تا آمادگي عمل پيوند را پيدا كند. امامن حس ميكردم خانوادهام، نااميدانه، انتظارميكشند. (ندا) كم غذا ميخورد و اغلب بيحالو با ضعفي ناشي از كماشتهايي دچار خونريزي ازبيني هم ميشد.
(اوناماريا) چند باري با سفارشات حكيمانهاشداروهاي گياهي مقوي و اشتهاآوري برايخوراندن به (ندا) آورد... و نتيجهاش آن بود آنچند روزي (ندا) سر اشتها ميآمد و بعد انگارحتي خوراكها هم به او نميساخت و ناگهان از پاميافتاد و در خانه بستري ميشد. در اين شرايطهر چه خورده بود را در فواصل متعدد بالاميآورد. گاه به نظر ميرسيد رودههايش همراهبا غذا از دهانش بيرون ميزند. وضع (ندا) وغربت ما همه آن چيزي بود كه رفته رفتهخانوادهام را افسردهتر ميكرد... به خصوص كهنظر اكثر قريب به اتفاق پزشكان صبر بود و بس.
آن روزها اغلب گرفته و عصبي تا بلوار (ژوسه)كه مدرسهام در آن واقع شده بود پياده ميرفتمو گاهي به مردم شاد و كودكاني كه ميخنديدند وبازيكنان از كنارم ميگذشتند، با تحير و اندوهمينگريستم و بغضم فرو خوردهام در همميشكست و اشك ميريختم كلاس اول ابتداييبودم. آن هم دور از وطن در كنار بچههايي كهزبانشان را به مرور آموخته بودم اما با احساسات وافكارشان چندان آشنا و همدل نبودم.
تا اين كه روزي (اوناماريا) ما را به خانهاشدعوت كرد. آن روز تاريخي را هرگز از يادنميبرم. همان روز كه (رودريگو رومانينا) را براينخستين بار ديدم.
(اوناماريا) پيراهن كرم رنگي را بر تن داشتكه مادرم براي عيد پاك به پاس زحمات او برايبه اشتها در آوردن (ندا) برايش دوخته بود. وپيرزن براي نشان دادن علاقه و تشكر از مادرم آنرا بر تن كرده بود. خانه پيرزن، عمارت دوطبقهاي بود كه بيشتر در آن از دكورهايچوبيزيبا استفاده شده بود. با باغچهاي رنگارنگاز گلهاو عطر (اقاقيا) من مثل هميشه درجستجوي ديدن و فكر كردن بودم كه ناگهان دريپيش رويم توجهم را جلب كرد...دو ضربه به درزدم، و بيتحمل آن را باز كردم و بعد...
- سلام...
- سلام ببخشين...
- تو بايد (نسيم) باشي درسته...؟
- بله آقا... معذرت ميخوام، من نبايد...
- نه نه... بيا تو... من عاشق مرباي تمشك وانجير مادر تو هستم. خيلي خوشمزه است.
- مادر براتون دو شيشه ديگه هم آورده.
- متشكرم. اسمن من (رودريگو). اگه بخوايميتونم باغچه و خونه رو بهت نشون بدم من ازدختر كوچولوهايي كه زياد فكر ميكنن و دوستدارن از همه چي سر در بيارن خوشم ميياد. منيه خواهرزاده دارم كه درست مثل كوه خيليدوستش داشتم...
- مگه حالا كجاست؟!
- سه ساله كه نديدمش... اونا توي بارسلونزندگي ميكنن... اون حالا مدرسه ميره فكرميكنم كلاس سومه... عاشق نقاشي بود... پدرشخيلي كار ميكنه... مادرش هم همين طور بهخاطر همين اونا (ايرنيه) رو توي مدرسهشبانهروزي گذشتن... خب تو چي مدرسهميري...
- بله. كلاس اولم.
- خواهرت چي اون كجاست...؟
- پيش مادر و بقيه... شما هنرپيشه هستين؟
(رودريگو) خنديد و من رگهاي باريكي كهاز كنار صورت و روي شقيقهاش حركت ميكرد راديدم. فكر ميكنم اين سوال را براي آن پرسيدمكه عكسهاي زيادي در ژستها و لباسهايرنگارنگ محلي از او بر ديوار اتاقش به چشمميخورد.
يكي از آن عكسها با لباس (ماتادورها) بود.به آن خيره شدم تا آن روز نميدانستم اين لباسعلامت چيست...
- اين لباس ماتادورهاست... ميدوني يعنيچي؟
- نه...
- ماتادورها آدمهاي قوي و با شهامتي هستنكه در ميدان مبارزه با گاوهاي عظيمالجثه تنها بادردست داشتن يك شنل گاو را حيران و سرگردانميكنند و بعد گاو را به ميكشند.
- آخه چرا؟!
- خب اين يه بازيه... من عاشق اين بازيم...
- اما من خوشم نميياد كه حيوونا را بكشم يااذيت كنم. گناه داره... آدمي كه خدا رو دوستداره... بايد به همه محبت كنه حتي به گاوا...
(رودريگو) بادقت گوش كرد و لبخند زد و بعدگفت:
- اين جمله رو از كجا شنيدي...
- پدرم هميشه ميگه... اون ميگه حضرتعلي(ع) امام اول ما اونقدر مهربون بود كه شيردرنده جنگل كنار پاهاش به زمين مينشست. وهيچكس در كنار اون جرات نميكرد به حيواناتآسيب برسونه. مثل خودم، عكس اونو تويخونهمون دارم.
-شما مسلمون هستين؟
ژسرم را تكان دادم با اين كه آن روزها زياد ازاسلام نميدانستم.
شايد تقدير چنين بود كه خدا من و اعتقاداتم رابه محك آزمايش گذارد. و من سالها بدون آنكه تصورش را بكنم، در كنار (رودريگو) كه به نظرميرسيد از مذهب چيز زيادي نميداند، آشناشدم...
او با من مهربان بود و من روزهايي كه به خانهآنها ميرفتم با شادي در اتاق او و باغچهخانهاشان پا بر ركاب دوچرخه بزرگشميگذاشتم و سعي ميكردم تعادلم را بر پشتدوچرخه حفظ كنم. پدرم تا اين صحنه را ميديد،اخم در هم ميكشيد و فرياد ميزد. دختر پيادهشد اين كارها درشان يه دختر نيست.
شش ماه و نيم بعد از اولين ملاقات من و(رودريگو) درست در شرايطي كه پدر و مادرم و(ندا) با اتومبيل به (مادريد) رفته بودند تا (ندا)براي ويزيت فصلي پزشك معالج ببرند، در راهبازگشت بر اثر حادثه تصادف رانندگي جان بهجان آفرين تسليم كردند. آن روز من پيشدوناماريوو رودريگو بودم. وقتي خبر رسيد ما شامخورده بوديم، و من نگران به ساعت ديواريخيره مانده بودم.
(دوناماريو) را در بر روي منشي فرماندار بازكرد و او كه همسايهامان بود خبر را به پيرزن داد.وقتي چشمم به پيرزن افتاد... وحشت كردم اومبهوت و در هم ريخته پاي در خشكش زده بود.
(رودريگو) با لهجه غليظي آرام اسپانياييحرف زد... او ميدانست من زبانشان را خوب يادگرفتهام... با اين حال از زمزمههاي او و مادرشچيز زيادي دستگيرم نشد. فقط لحظاتي بعد(رودريگو) آمد و گفت: مثل اين كه پدر و مادرتمجبور شدند در مادريد بمانند پيغام دادند، فرداصبح زود تو هم بايد بروي... من خودم تو روميبرم پيش اونا...
چيزي در دلم فرو ريخت... آن شب من دراتاق دختر (دوناماريا) به سر بردم و تا صبح زيرپنجره باز كه به باغچه مشرف بود، صدايجيرجيركها و عطر درختان و گلها را حسميكردم و اشك ميريختم. فكر ميكنم اولينباري بود كه آرزو كردم اي كاش ميشد به ايرانباز گردم...
فرداي آن روز (رودريگو) و من به مادريدرفتيم و در آنجا بود كه مرا به سردخانه بيمارستانيبردند كه پدر و مادرم در آنجا بودند. من هرگزديگر آنها را نديدم. اما به من گفتند ديگر آنها دراين دنيا نيستند. از (رودريگو) شنيدم كه گفت آنهاو (ندا) به بهشت پر كشيدهاند. يادم هست كه آنموقع درست همان موقع از او پرسيدم. مگه شماهم بهشت دارين؟ و او لبخند زد و سري تكان دادو هيچ نگفت.
سه روز بعد مرا به نماينده سفارتخانه ايران درمادريد سپردند و من درست همان روز به اتفاقجسد عزيزانم به سوي وطن پرواز كردم.
من در ايران جز مادر بزرگ پير و بيمار و يكخاله كه دچار عقبماندگي ذهني بود درآسايشگاه به سر ميبرد كسي را نداشتم.
مرا نزد مادر بزرگم بردند و او كه تنها سرمايهاشخانهاي قديمي و حقوقي ماهانه و ناچيز از محلبازنشستگي پدربزرگم بود به سختي روزگارميگذراند.
(رودريگو) از من خواسته بود برايش نامهبنويسم و از اوضاع خودم برايش بنويسم و مندخترك هفت سالهاي كه اميدي برايم از آيندهباقي نمانده بود برايش از درماندگي ونااميديهايم مينوشتم. تا اين كه ديگر پاسخي ازاو دريافت نكردم.
يك روز خانم و آقايي آمدند و پاكتي را برايمآوردند آنها گفتند، از اين پس هزينه تحصيل وزندگيم را مرد خيري برعهده گرفته است.
آنها هر ماه به ما سر ميزدند و كمكهاي آنخير را برايمان ميآوردند دو سال گذشت...
تا اين كه...
- سلام نسيم...
- سلام الهه... شما اينجايين؟
- آره... وايسا... تو نرو... مامانم باهات كارداره...
- مادر بزرگم منتظرمه... حالش خوب نيست.
- وايسا... ميگم نرو... خاله و راضي خانمپيشش هستن.
زير دست (الهه) دختر همسايهامان فرار كردمو به طرف اتاق كوچك مادربزرگ دويدم... حياطكوچك خانهامان پر شده بود از همسايهها... امامن سعي ميكردم از زيردستهاي آنهايي كهتلاش ميكردند مرا مرا بگيرند و از رفتن به طرفاتاق باز دارند در ميرفتم.
- مامان بزرگ... مامان بزرگ...
- نيا تو دخترم... نيا تو... يكي نسيم رو بگيره...
- مامان بزرگ تورو خدا نمير... من كسي رو بهجز تو ندارم... تو روخدا نمير.
چيزي يادم نميآيد... انگار از يك خوابطولاني بيدار شدهام. اما گيج و منگ چيزي دركنميكنم... درست يادم نيست چه ساعتي ازشبانهروز است... و اصلا چه روزي از هفتهاست...! سردم شده پتو را روي صورتم ميكشم،پاهايم را داخل شكم جمع ميكنم. اما هنوزميلرزم... سردم است... فكر ميكنم از چيزي همميترسم... يك چيز نامعلوم.
- هنوز خوابيده؟... حالش خوبه...؟!
- آره فكر كنم خوبه... ولي شوكه شده بزارينبخوابه... دختر بيچاره... ديگه مشكلي رو نداره...
قلبم درد ميكند... تازه كمكم به ياد ميآورمچه بلايي بر سرم آمده... مادر بزرگم تنها كسي كهبا او ميتوانستم خاطره پدر و مادرم را دوبارهزنده كنم... هم مرا تنها گذاشت...
- هر وقت حالش بهتر شد، بهش بگيه... بايدببينمش... اون تحت حمايت يه خير بوده كه ميلداره هر جور هست، حمايتش كنه تا به سن قانونيبرسد.
اين ناجي افسانهاي ذهنم را به خود مشغولكرده است، اغلب نميدانم، ديگر چه كسي ازفاميل دور و نزديك پدر و مادرم ممكن است درجايي زندگي كند كه مرا بشناسد و دلش به حالمبسوزد. حالا تنهايي چه طور ميتوانم زندگيكنم؟!
- حالت بهتره عزيزم... بهترم... راضي خانممن بايد پيش كسي زندگي كنم؟ خدا چرا منو تنهاگذاشته؟
- اين حرف رو نزن، خدا به فكر همه هست...قراره به خانم بياد دنبالت مثل اين كه يكي ازفاميلاتون كه بچه نداره قرار شده تو رو نگهداره... مثل اين كه عمه پدرته... يا شايد مادرت...
- من نديدمش... نميشناسمش ولي اون تو رودوست داره... عكست رو به ما نشون داد... البتهدختر برادرش اومده بود اينجا.
فرداي آن روز من راهي خانه عمهاي شدم كهنميشناختم. او زن سالخورده اما سرحال و اهلمطالعه و پرحوصله و مهربان بود و آپارتماني درفرمانيه داشت كه اتاقي را براي من آراسته كردهبود. روزهاي بيم و اميد من ميگذشت تا رفتهرفته با او خو گرفتم او به ادامه تحصيلات مناهميت ميداد و تا آنجا كه در توان داشت بهپيشرفت و نيازمنديهايم توجه ميكرد.
گذشت سالها به من آموخت... خداوند هيچمخلوقي را به حال خود رها نميكند.
13 سال از آن روزها ميگذرد و من حالافارغالتحصيل رشته نقاشي هستم. يكي ازديدنيترين تابلوهاي كه كشيدهام، يادآورخاطرات يك سال و نيم است كه با پدر و مادر دراسپانيا زندگي ميكرديم. گاهي كه يادم ميافتدناخواسته دلم ميخواهد بدانم، (رودريگو) حالاكجاست؟ و حالا فرصت مغتنمي به وجود آمدهعمه خانم تمام تلاشش را به كار گرفت تا من بتوانمبه آرزويم براي ادامه تحصيل در رشته نقاشي آنهم در اسپانيا جامه عمل بپوشانم.
به محض ورود به هتل (كاتالينا) در Ramlasيكي از بلوارهاي زيباي (بارسلونا) كه شبيه بهچهارباغ اصفهان است، از رزروشن با من تماسگرفتند و گفتند پيامي دارم... آن پيام عجيب مرا بهرستوران (سن سباستين) كه يكي از جالبترينرستورانهاي (بارسلونا)ست براي صرف شامدعوت كرده بود.
سر ميز شماره 22 نشستم پيشخدمت بدون آنكه دستوري از من بگيرد ميز را چيد و(Gazpachir) نوعي سوپ خوشمزه برايم آوردكه سالها پيش مزه آن را چشيده بودم.
- سلام...
قلبم لرزيد... اين مرد جوان با موهايي كهاطراف آن به سپيدي گرايده، (رودريگو)ست.
- شنيدم تحصيلاتت رو با موفقيت گذروندي...
- تو... تو؟ (رودريگو رومانينا). آه پس راز اونبليط استاديوم گاوبازي و اين هتل تو عمه خانم رواز كجا ميشناسي...؟
- اونو نميشناسم از خانم (راسپونينا) درسفارتخانه خواهش كردم تا اون كمك كنه.
- پس ميخواي بگي تو تموم اين سالها تو(بابا لنگ دراز) نامريي (جودي آبوت) بودي.خنديد و من نيز هم يادم ميآيد روزي در عالمكودكي به او عشق ميورزيدم.
- آخه چرا؟
- يه روز از من پرسيدي به چي اعتقاد دارم. وبعد راجع به كسي حرف زدي كه به شيرهايدرنده علاقه داشت، يادته.
- بله. امام علي...
- سالها پيش من مسلمان شدم. از بچگي بهچيزي بيشتر از آنچه در ديگران ميديدم اعتقادداشت... آشنايي با شما كمرنگ بود اما يك نفرزندگيم را متحول كرد و مرا كه عشق (ماتادور) راداشتم از ميدان (گاوبازي) بيرون كشيد. مردي كهخود زندگي را به من بخشيد و رفت. من زير پايگاو تقريبا مرده بودم و او در واقع خانوادهاشقلب و كليههايش رو به من بخشيد. قسم خوردميك روز تو را ببينم و از تو تقاضاي ازدواج كنم.قبول ميكني...؟!
[+]
نوشته شده توسط دلــــــــــــه در 16:12
|
|
سن که رسید به پنجاه
فشار میاد به چند جا!
اول به چشم و چارت
دوم به کون پارت!
سوم به دست و پایت
چهارم به کیر و خایت
دکتر میگه که پیری
کُس بکنی می میری!
نمک نخور، مریضی
وَرَم داری به پیزی!
شکر برات حرومه
کارت دیگه تمومه!
لق شده اون زبونت
کک افتاده به جونت!
پات دیگه جون نداره
تن و بدنت می خاره!
دندون نداری هیچی
چشات شده نخودچی!
دست و پاهات می لرزه
پیچ و مهره هات هرزه
فشار خونت بالاست
اینم برات یه بلاست!
کلسترول هم داری
دولا شدی و یک وری!
خون میدی، خون میگیری
ایدز هم می خوای بگیری؟
آرتروز دست و پات
حالی نذاشته برات
خُلق گُهی که داری
اولاد بشه فراری
شربت و قرص خوردنت
بد دهنی با زنت
کج شده اون گردنت
نکنه بزور کردنت؟
امان ز درد کمر
شب ها میخوابی دمر!
خوابهای بد می بینی
گاهی تو جات میرینی!
فغان ز رنج و تنگی
ولو و تلو، می لنگی!
وقتی که راه میوفتی
کج میشی هی میوفتی!
اعصاب تو خرابه
پشتت به روی آبه!
دَم به دَم می شاشی
روی تخمات هم می پاشی!
با سرفه های موذی
هی زرت و زرت می گوزی!
شعرم اگر چه کیریست
آن هم ز درد پیریست!
[+]
نوشته شده توسط دلــــــــــــه در 14:10
|
|
ممكن است تا به حال با چنين مشكلي مواجه شده باشيد كه عملكرد كامپيوترتان به شكلي عجيب تغيير كند؛ در اين حالت هر چيزي از عدم محافظت سيستم گرفته تا خرابي برنامهها ميتواند علت اصلي مشكل باشــــد، اما در اغلب مــــوارد، نرمافزارهاي جاسوسي مسبب اين وضعيت هستند. در اين مقاله ده مشخصه را كه نشان ميدهــــد يك برنامه جاسوســــي در سيستم شما وجود دارد، معرفي ميكنيم. واضحترين نشانههــــاي يك سيستم آلـــوده را بــــا چشم ميتــــوان مشاهـــده كــــرد. در ايـــن ميـــــان، متداولترين علامت، پنجرههاي بازشويي هستنــــد كه به شكل پنجرههاي IE بوده و تنها يك آگهي تبليغاتي يا يك پيغام خطا را نمايش ميدهند. اين پنجرههـــا به خصوص وقتي كه براي اولين بار به كامپيوتر وارد ميشويد يا مرورگر وب خود را راهاندازي ميكنيد، ظاهر ميشوند.
تغيير تنظيمات اصلــــي مرورگــــر از ديگر علايم برنامههاي جاسوسي است. براي مثال فرض كنيد صفحه آغازين مرورگر خود را سايت google ( www.google.com ) قرار دادهايد، اما هر بار كه مرورگر را راهاندازي ميكنيــــد، صفحــــه ديگري نمــــايش داده ميشود. بدين ترتيب به احتمال قوي سيستم شما آلوده شده است. اين موضوع به خصوص در مرورگـــــر Internet Explorer مصداق پيدا ميكــــند، زيرا كنترلهــــــاي ActiveX دريافتي از صفحات وب مضر ميتوانند بدون اجازه شما، تغييراتي را در تنظيمات مرورگر ايجاد كنند. يكي ديگر از علايم متداول نرمافزارهاي جاسوســــي، حضور نوارهاي ابزار ناآشناي يك شركت ديگر در نوار ابزار Internet Explorer است. در برخــــي موارد اين نوارهاي ابزار مستقيما در زير نوار آدرس IE قرار ميگيرند. اما در برخي موارد ديگر، اين نوارهاي ابزار به صورت توكار نصب و بارگذاري ميشونـــد تا هيچگونــــه سوءظني ايجــــاد نشود. بــــراي اينكه بفهميد آيا نوارابزاري اضافــــي در سيستم شما نصب شده است يا خير، Internet Explorer را باز كرده و از منوي View، گزينه Toolbars را انتخاب كنيد. اگر گزينهاي غير از Standard Buttons، Address Bar و Links وجود داشته باشد، مربوط به نوار ابزار يك شركت ديگر است و ميتواند يك نرمافزار جاسوسي باشد. آخرين نشانه مشهود كه بايد به آن توجه كنيد وجود يك آيكن ناآشنا روي دسكتاپ است. اگر چنين مواردي را پيدا كرديد، آنها را از روي دسكتاپ حذف كرده و سپس از يك برنامه ضدنرمافزارهاي جاسوسي استفاده كنيد تا بخشهاي به جا مانده از آن برنامهها، پاك شوند. اما هرگز از روي كنجكاوي روي آن آيكنها كليك نكنيد، چون ممكن است اوضاع بدتر شود. به مرور زمان، هر كامپيوتري كند شده و دچار خطا ميشــــود. اين دو نشانه غالبا بيانگر آن هستند كه بايد برنامههاي اضافي از سيستم پاك شوند و برنامههايي را كه به صورت خودكار آغاز به كار ميكنند را محدود ساخت. همچنين بايد اموري از قبيل يكپارچهسازي ديسكها را نيز انجام داد. اما اين علائم ميتوانند حاكي از وجود نرم افزارهاي جاسوسي در سيستم نيز باشند. براي مثال ممكــــن است به تازگي متوجه شده باشيد كه واكنشهاي كلي سيستم كاهش قابل توجهي داشته است. اين امر ممكن است درنتيجه يك برنامه جاسوسي كه در پسزمينه سيستم اجرا شده و حافظه را اشغال ميكند، بروز كرده باشد. همچنين ممكن است تعداد پيغامهاي خطاي سيستم افزايش چشمگيري يافته باشد. در هر دو حالت، احتمالا سيستم توسط برنامههاي جاسوسي آلوده شده است. به ويژه اگر دائما در حال نصب نرمافزارهاي جديد نيستيد، قطعا اين گونه خواهد بود. بنابراين اگر سرعت كامپيوتر از حد معمول كندتر است (يا سيستم مطابق معمول كار نميكند)، بهتر است كامپيوتر خود را با يك برنامه ضدنرمافزارهاي جاسوسي مطمئن اسكن كنيد تا اوضاع به حالت عادي بازگردد. در حالي كه علائم قابل مشاهده نـرمافزارهاي جــاسوسي به راحتي قابل شناسايي هستند، اما براي درك برخي نشانههاي ديگر بايد اندكي دقت كرد. از نمونههــــاي بارز اين موارد، ليست سايتهــاي علامتگذاري شده در Internet Explorer است. حتي اگر از مرورگر ديگري استفاده ميكنيد، باز هم IE را باز كرده و محتويات منوي Favorite را مرور كــنيد. اگــــر سيستم شمـــا توسط برنامههــــاي جاسوسي آلوده شده باشد، قطعا تعــــداد بسيــــاري از پيوندهاي سايتهــــاي مشكـــوك را خواهيد يـافت. بهتــر است اين پيوندهـــا را به صورت دستي از ليست پاك كنيد و در ادامه سيستم خـود را اسكن كنيد. معمولا برنامههـــاي ضد نرمافزارهــــاي جــــاسوسي هيچ يك از پيوندهاي موجــــود در اين ليست را پــــاك نخواهند كرد چـــــون اين طور فرض ميكنند كــه ممكن است در آينده به آنها نياز داشته باشيـــــد. از ديگـــــر علائم آلودگي سيستـــــم، غيــرفعــــال شدن يـــــا از كـار افتادن برنامههاي امنيتي مانند ديوار آتش يــــا برنامههـــاي ضد نــــرمافزارهاي جاسوســــي يا نرمافزارهاي ويروسياب است. يقينا برنامههاي جاسوسي و ويروسها شامل بخشهايي هستند كه برنامههاي امنيتــــي را از كـــار مياندازند تـــا بتوانند به فعـــاليت خود ادامه دهند. با بررسي آيكــــنهاي موجود در System Tray و نيز بخــــش Security Center در Control Panel ويندوز XP، ميتوانيد از فعال بودن اين برنامه اطمينان يابيد. يكي از دلايلي كه نميتوان از وجود برنامههاي جاسوسي مطلع شد آن است كه ويندوز به برنامهها امكان ميدهد تا در پسزمينه اجرا شوند. اگــــر واقعا ميخواهيد از آنچه كه بر روي سيستمتان اجرا ميشود، اطلاع پيدا كنيد، بايد زبانه Process در Task Manger را بررسي كنيـــــد. در اين زبانــــه نام تمامي فرآيندهاي در حال اجرا بر روي سيستم را خواهيد يافت. اما براي اطلاع از فرآيندهاي مجاز به كمك نياز خواهيد داشت. آخرين نشانه آلودگــــي سيستم كه بسيار نــــاخوشايند نيز هست، صورتحساب تلفن است. اگــــر سيستم شمــــا توسط برنامههــــاي شمارهگير )dialer( آلــــوده شده باشد، هـــزينه صورتحساب شما بسيار بالا خواهـــد بود. اين برنامههــــاي مزاحــم معمولا بــــه وسيله برنامههاي افزودني وب نصب ميشوند و پس از ورود به سيستم از مودم شمـــا براي برقراري ارتباط بــــه كشورهاي ديگــــر به همراه برنامههاي بـه ظاهر قانوني استفاده ميكنند. اين امر باعث افزايش هزينه تماسهاي خارج از كشور ميشود. حال با آگاهي از اين نشانههــــا سيستم خــــود را بررسي كنيد و از عدم آلودگي آن اطمينان يابيد. جستوجوي برنامههاي جاسوسي به هنگام شناســايي برنامههـــاي جاسوسي مــــوارد زير را مدنظــر داشته باشيد. 1- يكي از بهترين منابع براي آگاهي از وجــــود برنامههاي جاسوسي، زبانه Process در Task Manger است. از اطلاعـــات نام تصوير بــراي جمـــعآوري نام فايلهـــاي فرآيندها استفــــاده كـــنيد. سپس ايــــن نـــامهــــا را در كـــتـــابخــــانــه فــــرآيـــنــدهـــــا واقــــــع در آدرس http://www.processlibrary.com جستوجو كنيد. 2- اگر در ليست فرآيندهاي سيستم شما نرمافزارهاي جاسوسي وجود ندارد، Internet Explorer را باز كنيد. اگر صفحه آغازين آن عوض شــــده و يا تعـــداد زيادي از سايتهـــاي مشكــــوك در ليست Favorites وجــــود دارد، احتمــــالا سيستم شما آلوده شده است. وجود نوار ابزارهاي شركتهاي ديگر را نيز بررسي كنيد. 3- بسياري از برنامههـــاي جاسوسي سعـــي در غيرفعــــال كــردن نرمافزارهاي امنيتي دارند. براي اطمينان از اجراي اين برنامهها به Control Panel رفته و Security Center را انتخاب كنيد. سپس اطمينان حاصـل كنيد كه تمامي گزينهها در حالت ON تنظيم شده باشند. دكمههــــاي زرد رنگ يــــا قرمــــز رنگ ممكن است به مشكلي همچون برنامههاي جاسوسي دلالت داشته باشند.
[+]
نوشته شده توسط دلــــــــــــه در 12:1
|
|
ميتوانيد با استفاده از روشـــــي آسان، كامپيوتر خــود را قفل كنيـــــد؛ منظور از قفل كردن كامپيوتر، بردن ويندوز به حالتي است كـــــه براي استفاده از آن مجبـــور باشيد مانند زمان راه اندازي سيستم، كلمه عبـــــور خـــــود را وارد كنيد، با اين تفاوت كه اين فرآيند بسيار سريع انجام ميشود. در ادامه به شما خواهيم آموخت كـــــه چگونه ميتوان آيكني بدين منظور در دسك تاپ ايجاد كرد.
در ناحيـــــهاي خـــــالي از دسكتاپ سيستم خـــــود، كليـــــك راست كرده و سپس از منـــــوي ظاهـــــر شـــــده، به ترتيب گزينههاي New و Shortcut را انتخاب كنيد.حــــــــــال در كــــــــــادر محــــــــــاورهاي Create Shortcut و در فيلـــــد Type the location of the item عبــــــــــارت rundll32user32.dll,LockWorkStation را تـــــايپ كنيد.
سپـــــــــــــــس روي دكمــــــــــه Next كليــــــــــك كنيــــــــــد. در فيـــــلـــــد Type a name for this shortcut، عبـــــارت Lock يا هر عبارت مورد نظر ديگر را تايپ كرده و پس از آن روي دكمه Finish كليك كنيد.
با انجام ايـــــن كار آيكني در دسكتاپ شما ايجـــــاد خواهد شد. هـــــر زمان كه روي اين آيكن دابل كليك كنيد، دسكتاپ شما قفل شده و براي ورود مجدد به سيستم بايـــــد دكمههاي Ctrl + Alt + Del را فشرده و كلمه عبور خود را وارد كنيد.
[+]
نوشته شده توسط دلــــــــــــه در 0:32
|
|